داستانی پر مغز و پرآب چشم یا واهی و کمدی؟

عالم و آدم، پیر و جوان، فقیر و غنی، نام این کتاب را حداقل یکبار شنیده‌اند (و اوف بر شمایی که تا به حال نشنیدی!). غرور و تعصب ، غرور و پیشداوری، یا اصلا تفاخر و پیشداروی، اصلا هر چه خودتان میل دارید صدایش کنید، رمانی است عاشقانه و کلاسیک که در سال 1813 به چاپ رسید. داستان این کتاب، همانطور که از ژانرش پیداست، درباره‌ی کشمکش‌های عاشقانه‌ی یک سری انگلیسی عصا قورت داده و چایی‌خور است! با کمی چاشنی فیلم‌های ترکی؛ عشقی بین غنی و فقیر (البته فقیر آن‌ها، به هر حال ثروتمند ما به حساب می‌آید!). اما اصل مطلب این است: با کدام دیده باید به رمان غرور و تعصب نگریست؟ آیا این کتاب، داستانی‌ست پر آب چشم و پر از احساس که یک جعبه دستمال کاغذی برایتان هزینه برمی‌دارد (اینکه برای چه چیزی از آن استفاده کنید به خودتان ربط دارد)، یا اینکه داستانی مضحک و واهی، که نویسنده صرفا برای پر کردن اوقات فراغتش دست به قلم شده و شما هم صرفا برای اینکه پیش دوستانتان شو‌آف کنید آن را به دست می‌گیرید؟ یا اصلا بگذارید سوال دیگری بپرسم، آیا رمان غرور و تعصب چنان که ساده می‌نماید، هست؟

جین آستین، اسطوره‌ای که ازدواج نکرد؛ اما خیلی‌ها را به ازدواج تشویق کرد.

جین آستین (1775-1817) را همه می‌شناسیم. نویسنده‌ی  چیره‌دست رمان غرور و تعصب، زنی که در ابتدای عمر نه چندان بلندش، دست کم گرفته شد، ولی زمانی که همه او را شناختند و ارزشش را درک کردند، تبدیل به اسطوره‌ای شد که ادبیات غرب را متحول کرد. هر چه قدر هم بخواهیم واقع‌گرایانه به بطن داستان‌هایش نگاه کنیم و از ظاهر زیبایشان گذر کنیم، ولی در مقابل، هیچ جوره نمی‌توان از ارزش‌ها و تحولی که این بانو در ادبیات ایجاد کرد، چشم‌پوشی کنیم. جین آستین فقط 41 سال عمر کرد و در بیشتر آن، توسط جامعه‌ی مردسالار آن دوره نادیده گرفته شد، ناشران دست رد به سینه‌اش زدند و هزار عیب و ننگ بر کتاب‌هایش گذاشتند (گویا این سنت حسنه که حیات و ممات ناشران به آن بند است، عمری طولانی دارد!).

اما چرا می‌گوییم جین آستین صاحب سبک است و حتی فقط با همین رمان غرور و تعصب توانست ادبیات غرب را متحول کند؟ ملت در نثر و کتب او چه دیده‌اند که چنین گرامی‌اش می‌دارند؟ (البته انگار این اخلاق مرده‌پرستی، مختص ما ایرانیان نیست و جای‌جای این کره‌ی خاکی رواج دارد.) تا پیش از جین آستین هم بدون شک داستان کلاسیک و عاشقانه رواج داشته، ولی همه‌ی آن‌ها چنان خشک و عاری از احساس بوده‌اند که از هر صدتایشان فقط یکی، محبوب و مشهور می‌شده. رمان‌های این بانو اما، نه یکی، نه دوتا، نه سه‌تا، بلکه همه‌شان، حتی هر کدامشان بیش از دیگری محبوب و دلبند مخاطبین شده‌اند. چرا؟

iransafehouse-تصویری-از-جین-آستین

اعجاز آستین

از محبوبیت و صاحب سبکی این بانو گفتیم، دلیلش را اما نه. جوابش را می‌توان ساده داد: آستین آدم‌شناس خوبی بود! وچه نیکو نعمتی است این استعداد. اینکه بتوانی اطرافیانت را به خوبی بشناسی، از عقل و دلشان آگاه باشی، به ذائقه و سلیقه‌شان آشنا باشی و هر چه که دوست دارند بشنوند در گوششان بخوانی، مگر بد است؟ مگر هنر چیزی جز این است؟ مگر راه دیگری برای جای باز کردن در دل دیگران وجود دارد؟ (باور کنید اگر من خودم چنین مهارت و استعدادی داشتم، دیگر خدا را بنده نبودم و خیلی‌ها را زخمی می‌کردم!)

اصلا این به کنار. بگوییم استعداد، گوهر است و از بدو تولد در آدمی نهفته شده؛ اما آستین فقط گوهر نداشت، هنر هم داشت، هنر اما اکتسابی است، با تلاش و کوشش و ممارست به دست می‌آید، و هنر اکتسابی این بانوی ما، نثر بدیعش بود. روایت است که آستین نویسندگان زن  هم‌دوره‌ی خودش را به خاطر نثر کسل‌کننده و خمیازه‌آوری که داشته‌اند، همواره سرزنش می‌کرده و به باد استهزا می‌گرفته. (البته خب حق هم داشته، شما خودتان بودید صد برابر بدتر می‌کردید!)

نثر آستین بدیع و منحصر به فرد بود، شخصیت‌های داستانش را آنچنان عمیق و ژرف به وادی قلم می‌کشاند که نه تنها به شدت با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کنید، بلکه اصلا جا پای آنان می‌گذارید و گویا این خودِ شمایید که دارید در فضای کلمات و جملات داستان زندگی می‌کنید و روزگار می‌گذرانید (مثلا من خودم را همیشه با دارسی مقایسه می‌کنم و با او مسابقه می‌گذارم تا ببینم کداممان یُبس‌تریم!).

اقتباس‌ها از غرور و تعصب

از جین آستین شش کتاب به یادگار باقی مانده، چهارتایشان در زمان حیات او و دوتای دیگر بعد از مرگش، کتاب هفتمش هم هیچ‌گاه به پایان نرسید. همه‌ی آن‌ها به شهرت و محبوبیت رسیدند، اما فرزند دلبر او، یعنی «غرور و تعصب»، چیز دیگری است و بیش از هرکدام مورد توجه قرار گرفته است، طوری که  نام آستین و کتاب غرور و تعصب به یکدیگر گره خورده‌اند.

از کتاب غرور و تعصب، چندین اقتباس سریالی و سینمایی هم وجود دارد: سینمایی‌هایی در سال‌های 1940، 1952، 1958، 1967، مینی سریالی در سال 1980، یک اقتباس بالیوودی با هنرنمایی آیشواریا به اسم «Bride and Prejudice» در سال 2004، سینمایی دیگری با بازی «کیرا نایتلی» در سال 2005 و در آخر هم یک اقتباس منحصر به فرد و تخیلی به اسم «Pride and Prejudice and Zombies»، که در سال 2016 منتشر شد.

iransafehouse-غرور-و-تعصب-اقتباسها

نگاهی کوتاه به داستان غرور و تعصب :

به هر حال از نامش پیداست. کوتاه! انتظار نداشته باشید که داستان کتاب غرور و تعصب را ریز به ریز و با تمام جزییات برایتان تعریف کنم! پس یعنی تنها به نکات ظریف و اساسی اشاره می‌کنم، اگر فکر می‌کنید که برایتان کافی نیست، زحمت بکشید کتاب را به دست گرفته و یک دور بخوانید. ولی به هر حال قول می‌دهم که از همین تعریف مختصر هم کمال لذت را ببرید…

پرده اول: ما شوهر می‌خوایم یالا!

جین، الیزابت، مری، کاترین، و لیدیا، پنج دختر آفتاب مهتاب ندیده‌ی خانواده‌ی بِنِت هستند. خانم بنت، مادر خانواده قبل از مرگش تنها یک آرزو دارد؛ دیدن دخترانش در لباس سفید و رفتنشان به خانه‌ی بخت، حالا اگر آن داماد خوش‌اقبال، مال و منال هم داشته باشد که نور علی نور است. (خدایا چقدر این داستان برایم آشناست، یعنی کجا دیده بودمش؟!) جین و الیزابت، دو خواهر بزرگتر هستند که همیشه سنگین رنگین و مبادی آداب برخورد می‌کنند و خلاصه باب میل و طبع ذائقه‌ی خشک انگلیسی هستند.

مری بیچاره، فرزند میانی خانواده است و حتی خود آستین هم نادیده‌اش گرفته. کاترین و لیدیا هم دو خواهر جی‌جی باجی کوچکتر هستند و بسیار سبک‌سر و آبرو برند. خانم بنت در اصل بیشتر به فکر شوهردادن دو دختر بزرگترش است، اما خب آنقدر که او مشتاق این امر است، جین و الیزابت نیستند. در عوض اما دو خواهر کوجکتر که هنوز دهانشان بوی شیر می‌دهد، در شهر می‌گردند تا بلکه بتوانند شوهری برای خودشان تور کنند.

آقای بنت هم در این میان صرفا فقط «هست». ناظر است و منفعل و گویا اصلا هم حوصله‌ی خانواده‌ی پرجمعیتش را ندارد. (البته اگر فقط بگویم حوصله‌ی همسرش را ندارد، دقیق‌تر است!) آقای بنت اما تا حدودی نقطه‌ی مقابل همسرش است؛ آن چنان که خانم بنت مشتاق شوهردادن دخترانش است، آقای بنت همواره به عکس عمل می‌کند و ترجیح می‌دهد دخترانش باب میل خودشان زندگی کنند.

 

پرده دوم: عشق در نگاه اول

آقای «چارلز بینگلی» عمارت ندرفیلدپارک را که همسایگی عمارت بنت است، خریداری می‌کند. و تصمیم می‌گیرد تا به عنوان شیرینی خانه‌ی جدیدش، اقوام و آشنایان و در و همسایه را برای ضیافت «بال» دعوت کند. (قول می‌دهم اصلا دلتان نمی‌خواهد در چنین ضیافتی شرکت کنید، اولا که خبری از شام نیست، دوم که از اول تا آخرش باید برقصید، سوم هم این که باید مدام جلوی یکدیگر دولا راست شوید! تنها حسن خوبی که دارد این است که در آن شوهر به وفور یافت می‌شود.) اینجاست که خانم بنت باید وارد عمل شود! چه کاری بهتر از اینکه دخترانش را بفرستد تا برای همسایه‌ی جدیدشان آش ببرند؟ (خودتان می‌دانید منظورم چیست.)

القصه، شب ضیافت فرا می‌رسد و همگی با ذوق و شوق، شیتان پیتان می‌کنند و حسابی به خودشان می‌رسند تا بلکه بتوانند دل کسی را ببرند، یا حداقل‌اش اینکه چشم در و همسایه را دربیاورند. (البته اید ظاهر قضیه کمی تجملی‌تر و اشرافی‌تر باشد، اما عمق قضیه چیزی جز این نیست، باور کنید!) در این جشن دوست صمیمی آقای بینگلی، دارسی هم حضور دارد. (درباره‌ی این عزیز دل بعدا بیشتر توضیح خواهم داد.)

خلاصه که جین و بینگلی یکدیگر را می‌بینند و یک دل نه صد دل عاشق یکدیگر می‌شوند و به زعم همه، آن دو همین هفته‌ی بعدش با هم عروسی خواهند کرد، اما قسمت جالب ماجرا اینجا نیست. دارسی و الیزابت هم یکدیگر را می‌بینند و با هم آشنا می‌شوند، البته نه آنطور که خانم بنت انتظارش را داشت. دارسی خیلی شیک و مجلسی، دست رد به سینه‌ی لیزی می‌زند و همچین یک کوچولو (!) سرتا پایش را قهوه‌ای می‌کند. همانجاست که دارسی نقل مجلس عام و خاص می‌شود و تا یک ماه تبدیل می‌شود به سوژه‌ای برای غیبت. ای دارسی مغرور و بد اخلاق! ای خودبزرگ‌بین! ای پسر بد!

پرده سوم: پس هر خنده، بسی گریه بُوَد.

همه خوش و خرم‌ و خوشحال‌اند از اینکه حداقل یکی از دختران خانواده، بالاخره قرار است شوهر کند و آن هم چه شوهری! اما روزگار قرار نیست همیشه به وفق مراد شما باشد. مدتی می‌گذرد و خبری از بینگلی نمی‌شود. در یکی از روزهای سرد و خیس پاییزی، متوجه می‌شوند که آقای بینگلی به همراه خواهرش و دارسی، ندرفیلد را ترک کرده‌اند و به لندن بازگشته‌اند.

چه خبری بدتر از این می‌توانست بر سر خانواده‌ی بنت آوار شود؟ چه شد که بینگلی با آن همه عشق و علاقه حاضر شده بود تا جین بیچاره‌ی ما را تنها بگذارد؟ حتما دلیلی داشت، حتما کسی پشت این ماجرا بود! و بله، حدستان درست است، این ماجرا زیر سر کسی بوده. (مواد لازم: چاشنی فیلم هندی) کسی، یا بهتر است بگویم کسانی که بینگلی را از ازدواج با جین منصرف کردند، خواهر بینگلی و دارسی بوده‌اند. (خواهر بینگلی که به هر حال خواهرشوهر است و انتظاری از او نمی‌رود، دارسی هم با سوژه‌ای که در ضیافت درست کرد، معلوم‌الحال است!)

روزگار می‌گذرد و جین دل‌شکسته‌ی ما با تکه‌های شکسته‌ی دلش در دستانش به زندگی خود ادامه می‌دهد و چندی بعد با دایی و زن‌دایی‌اش به مسافرتی کوتاه می‌رود؛ تا بلکه بتواند آن روحیه‌ای را که بینگلی با رفتنش برای او به جای گذاشته، تغییر دهد و به خود سابقش بازگردد (می‌بینید؟! این روابط عاشقانه‌ی فیلم ترکی‌وار، عمری دراز دارند، گهی پشت به زین و گهی زین به پشت!)

 

پرده چهارم: کالینز وارد می‌شود!

خب نگرانی و غم و ماتم خانم بنت، چندان طولانی نمی‌شود. اگر یک خواستگار رفت، به هر حال دیگری می‌آید.  اینجاست که «آقای کالینز» تمام قد وارد می‌شود (هر چند که همان تمام قدش هم نصف سایرین است.) و با سینه‌ای ستبر و اعتماد به نفسی مثال زدنی از الیزابت خواستگاری می‌کند. آقای کالینز پسرعموی الیزابت است و وارث تمام ارثیه‌ی آقای بنت؛ چه کسی مناسب‌تر از او برای ازدواج می‌تواند وجود داشته باشد؟

خب البته که زعم همه این است که لیزی جواب مثبت می‌دهد و بادا بادا مبارک بادا! اما نه! لیزی داستان ما کمال‌گرا‌تر از این حرف‌هاست (که البته می‌تواند الگوی بسیار مناسبی برای همه دختران سرزمینم باشد!) الیزابت علی‌رقم همه‌ی تهدید‌های مادرش، جواب رد محکمی به کالینز می‌دهد و کالینز هم پیش خود می‌گوید: باشه! تو نباشی دوستات هستن! و همین می‌شود که او با دوست صمیمی لیزی، «شارلوت» ازدواج می‌کند.

در همین میان، یک هنگ نظامی در شهر ساکن می‌شود (چه بهتر! فکر کنید که شوهر را آماده در سینی نقره تقدیمتان کنند!) و درمیان آنها، شیرمردی هم هست به اسم «ویکهام». ویکهام سعی می‌کند به الیزابت نزدیک و با او صمیمی شود (اگر این یکی نشد، به هر حال چهار خواهر دیگر هم هست)، و خودش را برادرخوانده‌ی دارسی معرفی می‌کند و تا می‌تواند پشت سرش بد و بیراه می‌گوید و به قول خودش پرده از حقایق برمی‌دارد. الیزابت هم بعد از ماجرای شب ضیافت که به اندازه‌ی کافی از دارسی متنفر شده بود و استعدادش را داشت که حتی فراتر هم برود؛ پس تصمیم گرفت تا دارسی را بیش از پیش زیرنظر بگیرد و او را بیشتر بشناسد.

پرده پنجم: پرده‌ی آخر؟

لیزی به خانه‌ی دوست تازه‌عروسش، شارلوت، می‌رود تا مدتی را مهمان آنان باشد. املاک آقای کالینز درست در کنار املاک کارفرمایش است، کارفرمایی که کم از مادر فولادزره ندارد! خانم «کاترین دو بورگ»، زنی عبوث و بد خلق و که به همه‌ی اطرافیانش نگاهی از بالا به پایین دارد و هیچ احدی را در حد خودش نمی‌داند (همان که شاعر می‌گوید: به ارواح جدم، نیستی در حدم!). آقای کالینز ارادت خاصی به ایشان دارد و تصمیم می‌گیرد تا شبی او را هم به ضیافت دعوت کند.

خانم دوبورگ می‌آید و الیته سورپرایزی ویژه‌ هم با خودش می‌آورد، و آن چیزی نیست جز دارسی! کاترین دو بورگ، خاله‌ی دارسی است و همین ماجرا واسطه‌ای می‌شود برای دیدار مجدد الیزابت و دارسی. اما صبر کنید! اوج داستان هنوز فرانرسیده. این ماجرا فقط برای دست‌گرمی بود. دارسی اما نقشه‌های دیگری در سر دارد. نه می‌گذارد و نه برمی‌دارد؛ یه کاره از الیزابت درخواست ازدواج می‌کند! (خوانندگان دست و جیغ و هورا!)

خب دیگه به سلامتی گویا تمام ماجرا به پایان رسید و لیزی هم به خانه‌ی بخت می‌رود. اما نه! به نظر شما لیزی چنین آدمی است؟ او را اینقدر ضعیف و بی‌اراده شناختید؟ اگر اینطور است که باید بگویم هیچ از داستان نفهمیده‎اید. الیزابت کسی نیست که به همین راحتی از کنار ماجرای شب ضیافت عبور کند و آن بی‌احترامی‌های دارسی را به راحتی فراموش کند.گذشته از آن، ظلمی که او در حق جین و ویکهام کرد چه می‌شود؟ حساب آنها را چه کسی قرار است از دارسی پس بگیرد؟ به همین دلیل، لیزی تمامی این حقایق را پشت دست توی دهن دارسی می‌زند و به تلافی، جواب ترش و شیرین ردی به دارسی می‌دهد. (اینبار نوبت دارسی است که قهوه‌ای شود!)

فردای آن روز دارسی نامه‌ای برای الیزابت می‌نویسد و در آن به همه چیز اعتراف می‌کند و هرچه بود و نبوده را برایش توضیح می‌دهد. او به اینکه عامل دلسردی و جدایی بینگلی از جین بوده اقرار می‌کند و خودش را مقصر می‌داند. ولی درباره‌ی ویکهام اینگونه نیست. او واقعیت را درباره‌ی ویکهام به الیزابت می‌گوید و به او می‌فهماند که ویکهام شیادی بیش نیست و قصد اغفال خواهر دارسی را هم داشته. با این نامه، الیزابت تا حدودی نسبت به دارسی نرم می‌شود و تصمیم به فراموش کردن اتفافات گذشته می‌گیرد، پس برای اینکه تمامی این ماجراها شسته شود و پایین برود، لیزی همراه با دایی و زن‌دایی‌اش به مسافرتی طولانی می‌رود.

 

پرده آخر: پایان ماجرا

الیزابت، مدتی به همراه دایی و زن‌دایی‌اش سفر می‌کند و به این سو آن سو می‌رود تا اتفاقات گذشته را هضم کند و آن روزهای خوش قدیمش را دوباره باز یابد. در همین میان گذرشان به عمارت «پمبرلی» که مالکیت آن در دست دارسی است و در آن جا زندگی می‌کند می‌افتد. (البته الیزابت که اصلا دوست ندارد سری به آنجا بزند! خودتان می‌دانید چه می‌گویم، نه؟!) لیزی از عمارت دیدن می‌کند و دهان تا به کف و چشم تا به سقف باز می‌ماند و همه در حیرت و شگفتی می‌مانند. اما مگر می‌شود تا به اینجا آمد و دارسی را ندید؟

خب البته که می‌شود! دارسی در عمارت حضور نداشته ولی دست بر قضا درست هنگامی که داشتند آنجا را ترک می‌کردند، دارسی سر می‌رسد و با لیزی دیدار می‌کند. اما دیگر خبری از آن دارسی قبل نیست؟ آن دارسی مغرور و متکبر که خودش را از همه بالاتر می‌دید و هیچ کس نمی‌توانست وسوسه‌اش کند چه شد؟ (می‌بینید؟ این است قدرت عشق. و البته اینکه مردان چقدر در برابر زن‌ها ضعف دارند! پس قدر ما رو بدونید.) دارسی تبدیل شده بود به یک جنتلمن خوش‌قلب و رئوف و دوست‌داشتنی؛ دقیقا نمیه‌ی گمشده‌ی الیزابت! گویا هردویشان غرور و تعصب را کنار گذاشته بودند.

در همین میا که همه چیز رو به خیر و خوشی نهاده، ناگهان خبری برای الیزابت و دایی‌اش می‌رسد. حرفی که دارسی درباره‌ی ویکهام زده بود، به حقیقت پیوست. هر چه گفته بود حق داشته بنده‌ی خدا. ویکهام با لیدیا (خواهر کوچکتر، همانی که مایه‌ی آبروریزی بود!) فرار کرده و هردویشان آب شده و در دل زمین فرو رفته‌اند. یعنی می‌شود یک آب خوش از گلوی این خانواده پایین برود؟ (نکته: همانطور که مردها در برابر خانوم‌ها ضعیف هستند، بعضی اوقات هم گرگی درنده‌اند، پس حسابی حواستان را جمع کنید. گرچه مایه‌ی خجالت است.) بعد از مدتی تلاش و کوشش فراوان و تکاپوی بسیار، بالاخره این دو را پیدا می‌کنند و این ماجرا هم با خوشی تمام می‌شود.

و اما…

چندی بعد سرو کله‌ی بینگلی پیدا می‌شود و او که گویا از حماقت‌های گذشته و دسیسه‌های خواهرش مطلع شده، بدون هیچ مقدمه‌ای در پس و پیش، از جین (خواهر بزرگتر) درخواست ازدواج می‌کند و او هم بلافاصله قبول می‌کند. (غیر از این می‌شد جای تعجب داشت!) اما هنوز لیزی مانده! اکنون تنها سدی که در راه ازدواج لیزی و دارسی وجود دارد، خاله‌ی دارسی است؛ اوست که جین را در حد و شان خواهر‌زاده‌اش نمی‌بیند و سعی دارد مانع وصل آنها شود.

(این قسمتش را در سریال‌های هندی زیاد دیده‌ایم!) ولی همین مخالفت باعث می‌شود تا لیزی بیشتر به دارسی متمایل شود. لیزی و دارسی بار دیگر با هم دیدار می‌کنند و دارسی باز هم از الیزابت خواستگاری می‌کند و این بار لیزی درخواست او را با کمال میل قبول می‌کند. (خب اگر این بار هم قبول نمی‌‌کرد باید در صحت عقلش شک می کردید!) و پایان! مطمئن باشید اگر از این کتاب ایران فیلمی می‌ساخت، جشن عقد جین و لیزی را می‌دیدیم که کاترین و لیدیا بالای سرشان قند می‌سابیدند و مری هم در طول مراسم سه بار لباسش را عوض می‌کرد! ولی خب اقبالمون اونقدر بلند نبود. حیف شد.

iransafehouse-خواهران-بنت-در-اقتباس-2005-از-غروروتعصب

شخصت‌ها و ویژگی‌هایشان در غرور و تعصب

فکر کنم تا به حال تا حدودی با ویژگی‌های شخصیت‌ها آشنا شده باشید. و اگر همه را نه، حداقل تعدادی از آنها را شناختید. هر کسی را نقشی کلیدی در داستان داشت، اکنون با جزییات برایتان شرح خواهیم داد. شاید خلاصه‌ای که از داستان غرور و تعصب خواندید، تا حدودی به طنز آلوده بود؛ ولی در پس چهره‌ی هر یک از شخصیت‌ها، در دل هر کدام از آنان دنیایی است، دنیایی که آسین آن را با چیره‌دستی تمام خلق کرده و آدم‌های روزگار خودش را با این شخصیت‌ها به ثبت رسانده. پس شناختن آنها کمک می‌کند تا نه تنها با دنیای آن روز آستین، بلکه با چیزی که هر روزه در اطرافمان هم می‌بینیم آشنا شویم.

از چیره‌دستی بانو آستین در شخصیت‌پردازی حرف زدیم. اما چرا چنین؟ دلیل آن ساده است. آستین بعضی اوقات، شخصیت‌ها را و افکاری که در ذهن آنان می‌گذرد را مستقیما به شما معرفی می‌کند. بعضی اوقات هم تنها سرنخی از آنچه در ذهن آنان می‌گذرد در اختیاراتان قرار می‌دهد و روند شناخت را بر عهده‌ی خودتان می‌گذارد. اما این به معنا نیست که نویسنده از وصف آن عاجز بوده، بلکه روشی است که آستین همواره در پس قلمش آن را به کار برده.

  • الیزابت بنت

    دومین دختر خانواده‌ی بنت، زیبا، سرزنده و پرنشاط و البته با زبانی تند و تیز که سر سبز می‌دهد بر باد. لیزی آزاد است و از هر بندی رهاست. ایرادی که در او وجود دارد یک چیز است: پیش‌داوری. بن مایه‌ای که اساس شکل‌گیری داستان غرور و تعصب است. که الیته تا انتهای داستان بر آن چیره خواهد شد.

  • فیتز ویلیام دارسی:

    مردی قد بلند و چهارشانه و جذاب و البته مغرور و متکبر. ایرادی ذاتی دارسی تنها این است که نمی‌تواند به راحتی با اطرافیانش ارتباط برقرار کند و به زبان دیگر، بیرون آمدن از قلعه‌ای که برای خودش ساخته، سخت است. همین است که منجر می‌شود تا سایرین فکر کنند دارسی مردی است به شدت متکبر که دیگران را از بالا می‌بیند و به همگان بی اعتناست. اساس دیگر داستان ما همین غرور است. دارسی هم تا انتهای داستان به این غرور فائق می‌آید.

  • جین بنت:

    بزرگترین دختر خانواده. متین‌ترین و زیباترین و باوقارترین دختر خانواده. در نگاه اول عاشق آقای بینگلی می‌شود ولی چون از بقیه خوددارتر است، بعد از اینکه بینگلی دهکده را ترک می‌کند، او فقط غصه می‌خورد و دم نمی‌زند.

  • چارلز بینگلی:

    پسزی خوش مشرب و خوش چهره که دوست صمیمی دارسی است، ولی از لحاظ شخصیت درست نقطه‌ی مقابل اوست. این مرد هیچ چیزی کم ندارد جز یک چیز: استقلال در تصمیماتش. بینگلی به راحتی تصمیماتش را با کوچکترین نظر دیگران تغییر می‌دهد و به راحتی تحت تاثیر دیگران قرار می‌گیرد. همین موضوع منجر می‌شود تا او جین را بیخیال شده و ندرفیلد را ترک کند. گرچه تا پایان داستان به خطایش پی می‌برد و آن را جبران میکند.

  • کارولین بینگلی:

    خواهر بینگلی، زنی پر افاده و خود بین و مغرور. او دورادور عاشق دارسی است. و به جین حسادت می‌کند و با حرف‌ها و رفتارش سعی دارد تا این حسادت را تبدیل به نفرت کند. همه را از خودش پایینتر می‌بیند و الحق که خواهرزاده‌ای خلف برای خاله‌اش است. در اصل اوست که عامل اصلی جدایی جین و بینگلی است.

  • آقای بنت:

    مردی آرام و متین و منطقی. بیشتر اوقات درونگراست و بسیار به خانواده و دخترانش عشق می‌ورزد. گرچه این عشق و علاقه به همسرش کمتر است. او هم مثل همسرش آرزوی خوشبختی فرزندانش را دارد، با این تفارت که او خوشبختی دخترانش را در این می‌بیند که آنها هر طور که مابلند زندگی کنند، نه در چارچوب عرفی آن دوره.

  • خانم بنت:

    همسر آقای و مادر دخترها. آرزویی که او در زندگی دارد، شوهر دادن دخترانش به مردانی ثروتمند و خوش‌نام است؛ درست برخلاف نظر همسرش. دقیقا تفاوت آنها در همین نقطه‌ی دیدگاهشان است.

  • مری بنت:

    دختر وسط خانواده. بیشتر اوقات را مشغول خواندن کتاب و نواختن موسیقی است. نقش او چندان در داستان پررنگ نیست.

  • کاترین بنت:

    چهارمین دختر خانواده‌ی بنت. کمی از لیدیا بزرگتر است ولی این دو تمام وقتشان را با هم می‌گذارنند و البته در بسیاری از کارها، او دنباله‌روی لیدیاست. این دو هنوز کوچکند و به اصطلاح هنوز از آب و گل در نیامده‌اند. بیشتر اوقات رفتارهای نابالغانه دارند و گاهی هم مایه‌ی شرم خانواده.

  • لیدیا بنت: 

    ته تغاری. دختری کله‌شق و یاغی و البته تا حدودی جسور. او هم درست مثل کاترین است و بعضی اوقات الگوی او. به راحتی گول حرف‌های ویکهام را می‌خورد و با او فرار می‌کند و باعث آبروریزی بزرگی می‌شود.

  • جورج ویکهام:

    افسری جذاب و خوش‌قیافه. کسی که با حرف‌ها و کلماتش می‌تواند به راحتی عقل و هوش از سرتان ببرد و اغفالتان کند. برادرخوانده‌ی دارسی که بعد از آن همه لطفی که پدر دارسی در حق او کرد، تو زرد از آب درآمد و سعی کرد تا با خواهر دارسی فرار کند و ثروتی هنگفت به جیب بزند. شیادی که دستش بعدا توسط دارسی رو می‌شود.

  • آقای کالینز:

    برادرزاده‌ی آقای بنت و وارث تمام مال و اموال خانواده‌ی بنت. مردی ساده‌لوح و قدکوتاه که حرف‌ها و رفتارش همواره احمقانه است. اعتماد به نفسی کاذب دارد و همواره از رئیسش به نیکی یاد می‌کند، جوری که گویا کل حیات و مماتش را مدیون اوست. ابتدا قصد دارد تا لطف کند و با یکی از دختران بنت ازدواج کند، ولی چون جواب رد می‌شنود، با دوست صمیمی لیزی، شارلوت ازدواج می‌کند.

  • شارلوت لوکاس:

    دوست صمیمی الیزابت. به زعم خودش سن ازدواجش گذشته و می‌ترسد تا دختر ترشیده‌ی خانواده‌شان شود. پدرش یکی از شوالیه‌های قدیمی است و به علت مقام نازلی که دارد، وضع مالی‌اش چندان خوب نیست. به همین دلیل شارلوت برای نجات خانواده‌اش تن به ازدواج با کالینز می‌دهد.

  • بانو کاترین دوبورگ:

    خاله‌ی دارسی، پیرزنی فوق‌العاده ثروتمند و عبوث و مغرور و خودبزرگ‌بین. به خودش اجازه‌ی دخالت و اظهار نظر در امری را می‌دهد و البته زبانی تند و تیز دارد. هیچ کس را در شان خانواده‌اش نمی‌داند و به همین دلیل سعی می‌کند مانع ازدواج دارسی و الیزابت شود.

  • آقا و خانم گاردینر:

    برادر خانم بنت و همسرش، دایی و زن‌دایی دخترها. آقای گاردینر بازگانی موفق و خوش‌مشرب است و البته بسیار مبادی آداب. خانم گاردینر، زنی رئوف و مهربان است و حسابی با جین و الیزابت صمیمی است. به حدی که شاید بیشتر از خانم بنت برایشان مادری کرده باشد.

  • جورجیانا دارسی:

    خواهر کوچکتر دارسی. دختر کوچکی که او نیز گول حرف‌های ویکهام را خورده و نزدیک بود تا با او فرار کند، اما به لطف برادرش نجات پیدا کرد.

  • کلنل فیتزویلیام:

    پسردایی دارسی و جورجیانا. از او نیز چندان نامی در کتاب غرور و تعصب برده نشده، جز هنگام ضیافتی که در خانه‌ی شارلوت با حضور لیزی برگراز شده بود.

بن‌مایه غرور و تعصب

«بن‌مایه» یا «تم» اصلی داستان غرور و تعصب، نوشته‌ی جین آستین را تا به اینجا، به احتمال بسیار زیاد همه‌مان متوجه شدیم. و آن چیزی نیست جز ازدواج! عمده‌ترین عاملی که در داستان به چشم می‌خورد «ازدواج» است و نقش آن با تلاش‌های خانم بنت برای خوشبخت کردن دخترانش، حتی پررنگ‌تر هم می‌شود. اما هدف آستین از نوشتن رمان غرور و تعصب، به تصویر کشیدن مسائل اجتماعی زمان خودش بود. مکتوب کردن ارزش‌ها و اخلاقیات و هر آنچه که در اطرافش در جریان بود. ازدواج اما فقط یکی از آن‌هاست. «عشق»؛ دومین و پررنگ‌ترین بن‌مایه‌ای است که در طول داستان به آن توجه شده و بعد از آن، به موانعی که سد راه پیوند عشاق شده‌اند پرداخته: «ثروت» و «جایگاه اجتماعی». (این دو عامل، از نظر من، عواملی هستند که از سوی جامعه مانع وقوع بن‌مایه‌ی اصلی می‌شوند.)

  • ازدواج:

    عاملی که ابتدای خلقت بشر، از زمان حضرت آدم، از ازل تا به ابد، مایه‌ی پیوند انسان و بقای نسل او بوده و خواهد بود. اگرچه چنین مفهومی امروزه به ذات گذشته‌ی خودش باقی نیست، اما به هر حال اصل همان است که بود. ازدواج وسیله‌ و کلیدی بوده برای بقای نسل. چیزی همچون یک چارچوب که به این پیوند رنگ و بوی اصالت و سنت و عادت می‌بخشد.

    اما صرفا این عامل به همین‌جا ختم نمی‌شود. در انگلستان قرن هژدهم اوضاع پیچیده‌تر از حرف‌هاست. در انگلستانی که دنیایی را اداره می‌کند و بر آن حکم می‌راند، نمی‌توان به سادگی از کنار چنین مسئله‌ای گذر کرد. ازدواج اکنون دیگر عاملی برای پیوند و بقای نسل نیست؛ اکنون ازدواج هم تجارت است، هم سیاست. تجارتی که اشراف و اعیان برای افزودن به ثروت و مکنت خویش به آن تن در می‌دهند و گاهی اوقات هم برای حفظ هر آنچه که در بساط دارند. و از طرف دیگر سیاستی است که در ابعاد بزرگتر و بالاتر برای حفظ قدرت به وقوع می‌پیوندد؛ چه عشق در آن آمیخته باشد، چه نه.

  • عشق:

    از ازدواج گفتیم و فهمیدیم آن جور که ساده به نظر می‌رسد نیست. عامل اصلی کشش و همبستگی و پیوند دو انسان، عشق و علاقه‌ است. اگر قسمت سیاست و تجارتش را کنار بگذاریم، عشق است که باقی می‌ماند و همین عشق برای ازدواج کافی است. می‌بینید؟ همه چیز در این داستان به هم مربوط است. و این اعجاز آستین است.

  • ثروت:

    باز هم برمی‌گردیم به اصل ازدواج. بیایید دوباره عاملیت عشق را کنار گذاشته و به ازدواج به دید یک تجارت نگاه کنیم. هدف از یک تجارت چیست؟ به دست آوردن سود و منفعت بیشتر و جلوگیری از ضرر. تجارت درست مثل یک بازی است که هر که در آن دستش پرتر باشد و قوانین بازی را بهتر بداند، پیروزی بدون شک با او خواهد بود. حال باید ازدواج و تجارت را در هم آمیخت و نتیجه را تماشا کرد. در انگلستان قرن هژدهم دختران چیزی به ارث نمی‌برند، مگر آنکه عضو خاندان سلطنت باشند.

    در داستان غرور و تعصب هم به همین صورت، پنج خواهر بنت قرار نیست چیزی از پدرشان به ارث ببرند و هر آنچه آقای بنت صاحب آن است، بعد از مرگش به کالینز می‌رسد. حال بهتر می‌توان اصرار خانم بنت برای ازدواج یکی از دخترانش با کالینز را درک کرد. نه تنها آن، بلکه اصرارش برای پیدا کردن یک داماد ثروتمند را هم. برای خانواده‌ی بنت که تنها مایملکشان عمارتشان است –که آن هم به زودی از دستشان می‌رود- ازدواج نه صرفا یک بازی تجاری، بلکه بازی بقاست.

  • جایگاه اجتماعی در غرور و تعصب :

    در همه‌ی ادوار تاریخی، جامعه به دسته‌ها و طبقات مختلقی تقسیم شده: پست، میانه، ممتاز و اشراف و خاندان سلطنت. از این پس نیز به همین شیوه خواهد بود، زیرا این جایگاه اجتماعی –علاوه بر عوامل دیگر- ارتباط تنگاتنگی با ثروت افراد دارد. تنها فرقی که در هر دوره‌ی تاریخی با دوره‌ی قبل داشته، پررنگ شدن و کمرنگ شدن فاصله‌ی این طبقات و میزان اهمیتشان بوده.

    در دوره‌ای که رمان غرور و تعصب به دست آستین نوشته شده، این جایگاه‌ها و نقششان در جامعه به حد اعلای خودشان رسیده بودند. دوره‌ی اوج و شکوه نظم طبقاتی جامعه را می‌توان در انگلستان قرن هژدهم دید. باز هم یک عامل دیگر که مانع ازدواج می‌شود. مسئله‌ی دیگری که به شدت در روزگار آستین مطرح بوده و او آن را به زیبایی به نقش قلم درآورده. همین عامل است که باعث می‌شود دارسی در ابتدای ماجرا به الیزایت بی‌احترامی کند و او را پس بزند. همین عامل است که باعث می‌شود تا افاده‌های کارولین بینگلی طبق‌طبق باشد و همین عامل باعث می‌شود تا بانو کاترین سعی کند مانع ازدواج خواهرزاده‌اش با لیزی شود.

iransafehouse-الیزابت-بنت

چیزهایی که شاید کمتر به چشم بیایند

درست است که تعریف ما از داستان کمی آمیخته با طنز بود و بعضی اوقات شاید به زعم مخاطب، به باد اهانت هم گرفته شده باشد و به او بربخورد که چرا باید درباره‌ی چنین شاهکاری این قدر بی‌پروا نظر داد. شاید تمامی این چیزها، تمامی آن تکه‌ها و طنزها و کنایه‌ها کمی سطحی به نظر برسد، اما با کمی چاشنی واقع بینی می‌توان با آن دید هم به آن داستان نگریست. نمی‌خواهم چیزی بگویم تا از ارزش این شاهکار کاسته شود، که اصلا چنین چیزی در توان من نیست. هر کسی از راه برسد که نمی‌تواند درباره‌ی اعجوبه‌ای مثل آستین نظر دهد. اما خرق عادت همیشه چندان بد نیست؛ شکستن چارچوب‌ها و پا از گلیم خود فراتر گذاشتن، همیشه خطرناک و زشت نیست. شاید بعضی اوقات باعث شود چشممان به سمت آن حقیقتی که با تعصب در برابرش جبهه می‌گرفتیم باز شود. اصلا مگر هدف آستین از نوشتن غرور و تعصب همین نبود؟ اینکه تعصب را نفی کند؟ چه اشکالی دارد کمی هم ما به این داستان بتوپیم؟ (گرچه در اصل منظورمان از تعصب، پیشداوری است؛ اما هدف اصلی این مقاله هم همین بود، اینکه ببینیم در باطن غرور و تعصب چه می‌گذرد.)

فمینیسم در غرور و تعصب ؟

اما گذشته از تمامی این کنایه‌ها و توپیدن‌ها (که در جای‌جای بخش خلاصه‌ی داستان نهفته است)، این کتاب در روح و باطن، شمه‌ای از «فمینیسم» دارد و نمونه‌ی بارز آن در داستان، «الیزابت» است و یک تنه و تمام قد هم از جایگاهش دفاع می‌کند. الیزابت دختر جوان و سرزبان داری که روحش رهاست و از هر بند اجتماعی به دور است و از دنیایی که برای خودش ساخته لذت می‌برد. الیزابت دربرابر چارچوب‌های زمانه‌اش می‌ایستد و ارزش‌های روزگارش را زیر سوال می‌برد. او آزاد است، تمایل چندانی –درست برخلاف مادر و خواهرهای کوچکترش- به ازدواج ندارد و تنها عشق را عامل کشش و پیوند آدمی و پایه‌ای برای ازدواج می‌داند. او برای ازدواج بی‌قرار نیست، مشتاق شوهر کردن و ثروتمند شدن با پول شوهرش نیست، حتی اصلا با اینکه تا آخر عمرش هم مجرد بماند مشکلی ندارد، چیزی که در آن روزگار عیب و ننگی بزرگ برای دختران بود. شاید اصلا آستین از روح خودش در وجود الیزابت دمیده باشد، امکانش نیست؟! در اصل پایه‌ی فمینیسم هم همین است (البته به نظر من!)؛ آزادی زنان و رهاکردن آنان از هر قید و بند دست و پا گیر و سنتی که بنیادش را مردان به نفع خود بنا گذاشته‌اند.

سخن آخر در باب غرور و تعصب

جین آستین را تا حدودی شناختیم و حرف دلش را شنیدیم و با اندیشه‌ی پنهانی که در پس سطر سطر کتابش، یعنی غرور و تعصب مخفی کرده بود، آشنا شدیم. تا عمق ماجرا رفتیم، بن‌مایه‌ی داستانش را فهمیدیم و از دل شخصیت‌ها و آنچه در ذهنشان می‌گذشت خبردار شدیم. با شرایط و مسائل اجتماعی آن دوران ارتباط برقرار کردیم و گاه‌گاه خودمان را در همان دوران تصور کردیم و با هر یک از شخصیت‌ها همذات‌پنداری کردیم و بعضا خودمان را جای آنان گذاشتیم. با دو دید کاملا متفاوت به داستان غرور و تعصب نگاه کردیم؛ یکی به عنوان شاهکاری ادبی و عمیق و روان‌پژوهانه که باطن را موشکافی می‌کرد، دیگری نگاهی سطحی و گذرا که فقط ظاهر را می‌دید و هر آنچه را در آن دم به ذهنش می‌رسید بیان می‌کرد. سوال اصلی ما، که در ابتدای مقاله عنوان شده بود اما، هنوز پا بر جاست. آیا غرور و تعصب، داستانی است پر آب چشم و پر مغز که مسائل اساسی و بنیادی جامعه‌ی انسانی را در قالب رمان در اختیار خواننده قرار می‌دهد؟ یا اینکه صرفا آنطور که از نامش پیداست، داستانی بیش نیست و نویسنده صرفا تراوشات ذهنی خود را بر روی کاغذ آورده و ما هم برای گذران اوقات آن را به دست می‌گیریم؟

جواب این سوال اساسی نزد من نه، بلکه نزد خودتان است. نمی‌توان به یک موضوع که در حیطه‌ی علوم انسانی و اجتماعی است، جوابی قاطع داد؛ درست برخلاف ریاضیات که در آن می‌توان با اندکی کند و کاو به جوابی قطعی رسید. اما در این حیطه چنین نیست. هر کس در این رشته صاحب نظر است و البته نظرش محترم.

هر کس که بخواهد، حتی می‌تواند غرور و تعصب را به چشم یک کتاب به عنوان راهنمای زندگی‌اش نگاه کند، دیگری می‌تواند حتی با دیدن جلدش از خریدن آن منصرف شود، به همین دلیل است که می‌گویم جواب این سوال را خودتان باید بدهید. هر کتابی ارزش خواندن را دارد؛ حداقل برای یکبار. (وبسایت iransafehouse هم دقیقا بهشتی است برای هر کس که به کتاب علاقه دارد و به دنبال تجربه‌های تازه است.) ولی گذشته از هر چیز، حرف من نویسنده را به عنوان راهنمایی برای جواب این سوال پیش خودتان نگه دارید: اگر کتابی واهی و پوچ و بی‌مغز بود، هرگز نمی‌توانست این چنین بعد از دویست و اندی سال، محبوبیت خویش را حفظ کند.

دیگر مطالب وبلاگ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.